تبليغاتX
گاه نوشتهای خودمانی
روزمرگی های یک دختر 24 ساله

یه حرفایی هست که هیچ جا نمیشه گفت ، جلوی هیچ کس نمیتونی بزنی چون هزارتا انگ بهت می چسبونن ، یه دردایی هست که تو دلم آدم می مونه انقدر می مونه که تبدیل به عقده می شه  من نویسنده خوبی نیستم قلم خوبی هم ندارم ولی یه موقع هایی وقتی که اشک می ریزم و می نویسم احساس می کنم نوشته ام واقعیه . الانم از اون مواقعه

نمی دونم چطوری بنویسم  حتی اینجا نوشتنشم ممکنه برام دردسر درست کنه ولی تصمیم گرفتم بنویسم شاید این فقط مشکل من نباشه مشکل هزاران  هزار دختر ایرانی هم نسل من باشه

تا زمانی که بچه بودیم مغزمون رو با حرفهای صد من یه غاز که الان یه بچه 10 ساله هم قبول نمی کنه پر کردن خدا رو یه جور دیگه برامون تعریف کردن برای هر سئوالی که داشتیم جوابهای کلیشه ای تحویل می گرفتیم جرأت اعتراضم نداشتیم

من تو یه خانواده نیمه مذهبی بزرگ شدم یه خانواده معمولی .

وقتی بچه بودم می گفتن زیاد با پسرا بازی نکن ، تو کوچه نرو ، درست بشین و ... اینا همش واسه درست تربیت شدن ما بود واسه اینکه وقتی بزرگ شدیم یه خانوم تمام و کمال بشیم

وقتی نوجوون بودیم سخت گیریا بیشتر شد به سن بلوغ رسیده بودیم و تب و تاب زیادی داشتیم . شیطنتای خاص اون دوره هرچی تو خونه بیشتر سخت می گرفتن احساس علاقه و کنجکاوی مون نسبت به دنیای بیرون بیشتر می شد. پای صحبت همکلاسیامون که دوست پسر داشتن می نشستیم و ازشون درس می گرفتیم چقدر دوست داشتیم ما هم مثل اونا دوست پسر داشتیم !

کلاس کامپیوتر رو به عشق مختلط بودنش می رفتیم و کامپیوتر رو به عشق چت یاد گرفتیم. با اولین نگاه یه پسر عاشق می شدیم اون موقع پسرا هم وضع خیلی بهتری نداشتن عاشق شدنا و تلفنای دزدکی و قرارهای تو پارک که هزار تا معتاد و دزد و آدم مجهول الهویه هم دور و برت بودن .

تو کیفامون پر بود از ماتیک و رژ لب و کرم پودر و .. که اغلب ته مونده لوازم آرایش مامانا بودن آخه باید تو اون مانتوهای گل و گشاد و بد رنگ و اون مقنعه های بلند که تا رو باسنمون می رسید با یه چیزی جلوه می کردیم ! تا پسرایی که تو کوچه خیابونای اطراف مدرسه منتظر تعطیل شدن ما بودن دو تا متلک بارمون کنن و ما هم چهار تا جواب بدیم.

همه این کارارو میکردم اما همیشه تو دلم می ترسیدم. در کنار این کارا همیشه باید جزو شاگرد اول تا سوم مدرسه می بودم و گرنه مامان بابا شک می کردن .

هیچ وقت یادم نمی ره سوم دبیرستان بودم و درسا شدیدا سنگین شده بود با یه پسر همسن خودم دوست بودم از ترس اینکه مبادا به خاطر استرس تلفن های دزدکی و حواس پرتی امتحانامو خراب کنم بهش زنگ زدم و گفتم بیا به هم بزنیم تازه سال بعدشم کنکور داشتم و دیگه واویلا . چقدر اون پسر رو دوست داشتم و چقدر پا رو دلم گذاشتم .

دیگه از اون موقع از ترس و عذاب وجدان نشستم به درس خوندن . آخه اگه دانشگاه سراسری قبول نمی شدم آبروی بابا ومامان تو خانواده می رفت ! بابا روزی ده بار می گفت من اصلاً دوست ندارم درس خوندن به اجبار باشه! ولی تو هوشت خوبه بابا من مطمئنم بهترین دانشگاه قبول می شی ایشالا پزشکی . با این حرف تو دلم هری میریخت و باز می نشستم به خوندن

پزشکی قبول نشدم اما دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدم . که اگه نمی شدم واویلا بود.

خوب حالا می خواستم نفس بکشم. دانشگاه . رویای بچگی هام بود .دیگه راحت شدم . دیگه درس خوندن بی درس خوندن.  همون سال اولم باباهه ماشین انداخت زیر پامونو و من ترم اول تقریباً نود درصد کلاسها رو پیچوندم و با دوستام تمام خیابونا رو متر می کردیم. دیگه می خواست حتماً با خیال راحت دوست پسر داشته باشم .

دختر احساساتی بودم خیلی زود وابسته می شدم خدا اون روزو نمیاورد که یه آدم زبون دار که قیافه ای هم داشته باشه به پستم بخوره سریع عاشقش می شدم یکبار هم که طرف حسابی زد تو پرم و سه چهار ماه دپ زده بودم و شب و روز گریه می کردم. دقیقاً بعد اون جریان با پسری آشنا شدم که از نظر شرایط خانوادگی مثل خودم بود و هر دومون 18 سالمون بود و هنوز خام بودیم . میثم همه چیز زندگی من بود. خیلی دوسش داشتم و عشق اون به من صد برابر بیشتر بود.  دیگه تو همون رویاهی 18- 19 سالگی مون خودمونو زن و شوهر می دونستیم و کلی نقشه داشتیم . 4 سال گذشت  و من درسم تموم شد حالا می خواست دنبال کار بگردم خیلی هم سمج بودم . اعصابم از دست میثم خورد بود البته تقصیری هم نداشت شرایطش جور نمی شد که پا پیش بگذاره و بیاد خواستگاری.

اینجا میخوام یه چیزی رو بگم که هیچ وقت نگفتم . بعد از گذشت این مدت عشق من کم شده بود. ولی هنوز روی قضیه ازدواج سمج بودم انگار داشتم با خودم لج می کردم . احساس می کردم اگه ازدواج کنیم همه چیز خوب می شه .

میثم تو یه شهرستان کار میکرد و من هم رفتم کاری رو تو یه کارخونه تو اون شهرستان پیدا کردم بابا رو راضی کردم که برم اونجا کار کنم آخه کارخونه خیلی معروفی بود و اگه حتی یکسالم اونجا سابقه کار داشتم تو تهران راحت تر کارپیدا می کردم.

بچه بودم . خام بودم . داغ بودم.

زمانی تنهایی مو احساس کردم که مامان و بابا برای اولین بار ازم خداحافظی کردن و رفتن تهران . خیلی دلم گرفت . اما گفتم خودم خواستم پس باید تا تهش برم. یکسال اول تو خونه ای بودم که صاحبخونه از آشناهای دور بود و بدتر از خوابگاه و پانسیون رفت و آمدم رو کنترل می کردند. البته در ظاهر خیلی خوب بودن اما انگار بدجوری احساس مسئولیت می کردن. اگه شب دیرتر از 9 میرسیدم آقاهه با پیژامه راه راه  سر کوچه منتظرم بود !

بعد از کارخونه می اومدم مستقیم می رفتم خونه میثم . همدیگرو سفت بقل می کردیم و می بوسیدیم . از کارخونه میگفتم از سختی های کار گله می کردم اونم با حوصله گوش می کرد و راهنماییم می کرد . خیلی صبور بود . منم سو استفاده می کردم و همش غر می زدم اونم همیشه  ناز منو میکشید. وقتی خستگیم در می رفت باهم شامو آماده می کردیم و می خوردیم یکم تلویزیون نگاه می کردیم و تازه دلمون می خواست بیشتر پیش هم بمونیم ولی من باید می رفتم .یه جوریم می رفتم که کسی از همسایه های اون نبینه چون محیط شهرستان خیلی کوچیک بود. باید آروم حرف می زدیم. بلند نمی خندیدیم . اگه یکی از همسایه ها می فهمید دختر اومده جار و جنجال به پا میشد تو کارخونه هم آبرمون می رفت وای خانوم مهندس دوست پسر داره ! بازم کارای دزدکی رفت و آمدای یواشکی ! بازم دروغ به مامان و بابا و اونام تو دلشون مغرور از داشتن دختری مستقل و کارکشته که همه سختی ها رو تحمل می کنه تا آینده موفقی داشته باشه  !

نزدیکای پایان قرارداد خونه کم کم شروع کردم به بهانه آوردن که این خونه دیگه به درد نمی خوره و دلگیره و  بو نم میده و از صابخونه خوشم نمیاد شبها سر و صدا می کنن و نمی ذارن یخوابم من می خوام آرامش داشته باشم و بالاخره بابا راضی شد یه خونه دیگه بگیرم

خونه رو هم با میثم انتخاب کردیم و از اون موقع هر شب با هم بودیم . شب ها تا صبح بقل هم میخوابیدم همه کار می کردیم الا اون کاری که ممکن بود باعث رسوایی من بشه ! میثم خیلی عذاب می کشید اما به خاطر من تحمل می کرد. خیلی ازش ممنونم. همش می گفتیم بگذار عروسی کنیم تا تلافی همه این شبها رو درآریم همش از ترس بود ترسی که نکنه 1 در 100 ما با هم ازدواج نکنیم و با وجود خانواده ای که من دارم اگر این قضیه اتفاق می افتاد حتماً طرد می شدم.

و همون 1 درصد هم اتفاق افتاد. ما با هم ازدواج نکردیم. توضیح اینکه چرا نشد خیلی مفصله و همش هم بر می گرده به خانواده من و مخالفت هاشون . انقدر جلسه تشکیل دادن و انقدر با من صحبت کردن تا از فکر میثم بیام بیرون که خودم هم به این نتیجه رسیدم که اون در حد ما نیست ! فقط اونو در نظر من خرد و کوچیک می کردن          

اگه بابام میفهمید که من 5 سال از زندگیمو با آدمی بودم که در حد ما نیست چیکار می کرد ؟ حتی از تصورشم می ترسیدم.

من بعد از این جریان استعفا دادم و اومدم تهران. خوشبختانه زود کار پیدا کردم. وگرنه دیوونه می شدم.

اینبار محیط کاریم مثل کارخونه پر سر و صدا و هیجان نبود . بلکه تو یه محیط آروم و علمی مشغول شدم. از همون موقع انگار خودم هم بی سر و صدا شدم . زندگیم هم خاموش و سوت و کور شد. رفتم توی لاک خودم.

همه چیز برام بی اهمیت بود فقط خودمو با کار سرگرم کردم یه کار نیمه وقت دیگه هم گرفتم .

کار کار کار . 6 ماه گذشت

دیگه داشتم خودمو و همه شیطنت هامو فراموش می کردم. حوصله هیچ کاری رو نداشتم. داشتم پژمرده می شدم . چند تا از دوستای قدیمیم به دادم رسیدن و دورمو گرفتن تا از این حالت دربیام .

همه می گفتن باید یه رابطه جدید رو با یه آدم جدید شروع کنم . تقریباً همون موقع ها بود که تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم.

اگه نوشته های منو خونده باشین جسته و گریخته یه چیزایی نوشتم ولی اصل قضیه همین جاست.

از اون موقع پسرهای زیادی وارد زندگی من شدن از چندتاییشون هم واقعاً خوشم اومد اما با همه یک مشکل رو داشتم.

س ک س

بکارت چیزی که سالها برای نگه داشتن و حفظ کردنش پافشاری کرده بودم  حالا تبدیل به یک معضل شده بود.یک چیز خنده دار و جالب اینکه اگر در جلسه اول یا دوم در موردش بحث نمی شد در جلسه سوم حتماً در موردش سئوال می کردند . برای همه این قضیه یک عقده درونی شده ، دوستی برای س ک س نه عشق .

احساس می کردم یه جورایی بهم توهین می شه بر میخورد اما از طرفی هم به اونا حق می دادم 

اما دلم می خواد اگه قراره به وجود بیاد خود به خود به وجود بیاد از این که در موردش بحث بشه بدم میاد که متاسفانه همیشه هم می شه    

امشب با سومین نفر هم سر این موضوع بهم زدم و گریه کردم. می گفت من از عواقب این کار خوشم نمیاد ممکنه باعث کدورت بشه دلم نمی خواد من اولین نفر باشم!

 دیگه چیزی از دلم نموند بس که به این و اون دل بستم و بدی دیدم و دل کندم.  

من خودم هم از درون زجر می کشم . به این جمله فروید اعتقاد پیدا کردم که تمام عقده های بشر ناشی از سرکوب میل جنسی ست. ولی احساس میکنم باید زودتر از اینها اینکارو را می کردم زمانی که  یک آدم حسابی و مورد اطمینان رو داشتم .

تف به این جامعه و تف به این فرهنگ که همه عزت آبرو و احترام یک زن رو در این قضیه می دونن. این روزها تمام فکر و ذهنم این قضیه ست. با هیچ کس نمی تونستم حرف بزنم بخاطر همین با شما صحبت کردم اینجا رو امن احساس کردم پس امنیتش رو حفظ کنید .

اگر این مطالب رو خوندید نظرتون رو برام بنویسید.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 23:21  توسط بارش | 

فکر کنم بالاخره این سرمای لعنتی و سگ جون قصد کرده  از ما بکشه بیرون. خلاصه اینکه امسال خوب دهنی از ما سرویس کرد. البته بعید نیست صبح از خواب پاشیم و ببنیم برف خیلی قشنگ و آروم داره می باره.

می خوام از خیلی چیزا بنویسم ولی اصلا نمی تونم تمرکز کنم.

امشب خوشحالم . نمی دونم چرا. بهتره بگم راضیم. اصلا تو جای خودم بند نیستم. می خوام یک کار مهم بکنم. اما نمی دونم چی . همش شد نمی دونم :دی

ولی می ترسم. چون هر وقت همچین حسی داشتم . دووم زیادی نداشته. (از سون از پاسیبل) خودمو به گا دادم. ببخشید از به کار بردن این واژه . اما هیچ کلمه ای بهتر از این برای این حالت پیدا نمی کنم. انگار لیاقت بی غمی رو ندارم. تا جایی که یادمه تو زندگیم همیشه واسه یه چیزی نگران بودم اگرهم موضوعی برای نگرانی نبوده یه دردسری واسه خودم درست کردم که سرش حرص بخورم و روز و شبم رو بگذرونم.

یکی از نزدیکان یه حرف جالبی می زد. می گفت : تویی که وقتی یه گهی می خوری بعدش به گه خوری میوفتی، پس گه می خوری که گه می خوری J

اینم شده حکایت ما. همش میشینم میگم " وای! عمرم داره تلف می شه. جوونیم داره به هدر می ره . الان نباید اینقدر کار کنم. از صبح میرم سر کار شب برمیگردم . این که نشد زندگی! باید بیشتر خوش بگذرونم . الان وقت تفریح و خوشگذرونیم. اگه نکنم پس فردا حسرتشو می خورم. باید یه دوست پسر توپ داشته باشم. باهاش خوش بگذرونم عاشقش باشم . مثل بقیه دائم مهمونی برم و... "

عزممو جزم می کنم. دوست پسره رو پیدا میکنم. عاشقش می شم. مهمونی رو میرم. خوش می گذرونم. بعدش عین بلا نسبت شما خررر تو گل گیر می کنم.   

حالا می خوام بشینم این پسره رو اصلاح کنم . چه جوری ؟ عرض میکنم.

آقا و خانومی که شما باشید. سلیقه بنده این فنتیاست که از پسرای خوشتیپ و خوشگل و مردونه خیلی خوشم میاد (کی بدش میاد؟)

اما جدای ظاهر یه سری ویژگی های اخلاقیه که نه تنها من خیلی از دخترا رو دیوونه میکنه. اونم غرور . بد اخلاقی و خشونت در حد کم و غیرتی بودنه.

پس وقتی همچین کسی رو پیدا کردی بدون که نمی تونی عوضش کنی . نباید توقع داشته باشی اون بعد از چند ماه دوستی با تو تبدیل به یه خرِ گوش دراز و (به قول کیوان )خوش الحان بشه و هر چی تو بگی بگه : چشم عزیزم.

همچین آدمی می دونسته چیکار کنه که تو خرش بشی پس خر تو نمی شه.

اگه تا قبل از آشنایی با تو پسر ناسازگار خونه بوده و تا لنگ ظهر می خوابیده و از باباجونش پول تو جیبی می گرفته ،هر شب با دوستاش بیرون میرفته و با ماشین تو خیابونا چرخ می زده و چند ترمم از دانشگاه مشروط شده باشه. توقع نداشته باش بعد از آشنایی با تو ناگهان از خواب غفلت بیدار شه و عادتهای بد بد رو کنار بگذاره و صبح زود از خواب بیدار شه درس بخونه، سر کار بره و اونی بشه که تو می خوای و مثل خودت یه آدم سخت کوش بشه . اگه این فکرا رو بکنی سخت در اشتباهی. اگرهم این قولها رو به تو داد بدون از روی معده اش افاضه فضل نموده . چون چند صباحی نمی گذره که این تغییرات ناگهانی باعث رودل کردنش می شه ، می زنه زیر همه چیز و اصل رابطتتون زیر سئوال میره. مثلا در لحظه ای که تو از دستش عصبانی هستی و داری سر زیر قول زدنای اخیرش و بی معرفتیاش شماتتش می کنی و حرص می خوری و براش به طور مفصل شرح می دی که من تو دوستیمون چه کارایی رو کردمو تو در عوض این کارارو کردی و همش من دارم کوتاه میام و تو لیاقت محبتهای منو نداری و... خیلی ناگهانی میگه : ببین می دونی چیه ؟ مشکل من اینه که ما با هم س ک س نداریم. اگه این قضیه باشه مطمئن باش دوستیمون محکم تر می شه.

دهنت باز می مونه . نمی دونی چی باید بگی. و فقط گوشی رو می گذاری...

من اصلا مخالف این قضیه نیستم ممکنه این قضیه تو دوستی پیش بیاد شاید یکماه بعد . سه ماه بعد یا یکسال بعد. اما طرز ایجاد شدنش هم خیلی مهمه. خودتو بگذار جای اون دختر... اصلا ولش کن. خودتون همه چیزو بهتر از من می دونید. می خواستم چی بگم به کجا ختم شد؟

پس باید یاد بگیری چه طوری خوش بگذرونی. قدر خودتم بدونی.

تا بعد...

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 23:44  توسط بارش | 
هوا گرفته و دلگیره . بیرون داره برف ریز ریز می باره .
پرده های کرم- نارنجی اتاقم رو کشیدم و روی تخت دراز کشیدم اتاق گرم و تاریکه. نمی دونم دقیقاً ساعت چنده ولی نزدیکای اذان مغربه. دولت فردا و پس فردا رو به خاطر سردی هوا تعطیل کرده. خوشحال شدم که میتونم 2 روز اونم تواین هوای داغون بخوابم. دهنم خشک شده نمیدونم بخوابم یا بیدار شم . چراغ رو روشن می کنم ،روی تخت می شینم موهای بلندمو با کلیپس پشت سرم جمع می کنم ، کتابمو می گیرم دستم و شروع به خوندن میکنم...
موبایلم از تو کیفم زنگ می خوره .درمیارم و نگاه می کنم. شماره نا آشناست.
-بله ؟
- سلام عزیزم
- سلام ؟؟؟
- خوبی ؟
(تازه شتاختم. پیمان.)
- مرسی . تو چطوری ؟
- خوبم. میای بیرون.
- کی ؟
- تا 5 دقیقه دیگه می یام دنبات. الان یادگارم.
- صد بار بهت گفتم می خوای قرار بذاری زودتر خبر بده. من زودتر از نیم ساعت دیگه نمی تونم.
- 20 دقیقه . دیگه چونه نزن. میبینمت.

نمی دونم چرا با هم دوستیم . تو مدت حاضر شدنم همش به این مطلب فکر می کنم . شاید به خاطر اعصاب خوردیای دوستی قبلیم که قبلاً گفتم نیاز دارم فعلاً با کسی دوست باشم .
هیچ وجه مشترکی نداریم.ولی از اخلاقش خوشم میاد . بی خیاله . در مورد مسائلی که من سرشون حرص می خورم اصلاً فکر نمی کنه . شایدم زیادی بی خیاله. فکر کن من با کی دوست شدم ؟ با یه dj (خنده داره)

هوا سرده. یه تیپ ساده و اسپرت زدم و تا جایی که تونستم کم آرایش کردم. تقریباً هیچی. از صدای بِیس ضبط ماشین از فاصله دور فهمیدم که رسیده . صد بار بهش گفته بودم وقتی میای دنبال من صدای ضبطو کم کن اما مثل اینکه حرفام اثر معکوس داشته . تا رسیدم نزدیک ماشین میلاد پیاده شد و رفت عقب نشست. نشستم جلو و طبق معمول اول صدای ضبطو کم کردم و بعدم احوال پرسی. خیلی درب و داغون شده بود ریشاشو نزده بود و عین افغانیا یکی در میون دراومده بود.:دی. از مُدلشون فهمیدم هر دو حسابی مستن.
گفتم : پیمان مشروب خوردی ؟ گفت من نه ولی میلاد خورده. تعریف کرد که ماشین تو برف گیر کرده بوده و کلی هل دادن و بعدم زمین خوردن و خلاصه هر چی خوردن پریده .
خواستیم حرکت کنیم که دیدیم ای بابا بازم ماشین گیر کرده بود تو برف آخه لب جدول پارک کرده بود و چرخای بغل رفته بود تو راه آبروی بغل . ماشینم که دفرانسیل جلو . مکافات. هرچی بیشتر می گازید بیشتر تو برف می رفت. خلاصه اینکه اولش به خندیدن و چرت و پرت گفتن گذروندن. هرچی از دهنشون در میومد بار هم دیگه و برف و ماشین میکردن و می خندین . اصلاً انگار نه انگار یه دختر کنارشونه. منم که واسه خودم لم داده بودم کنار بخاریو نگاشون می کردم. اول میلاد هل داد . نشد.بعد میلاد نشست پیمان هل داد. بازم نشد. بعد یکی اومد کمک بازم نشد. زیر پایی ها رو در آوردن گذاشتن جلو چرخا تا گاز دادن زیر پایی ها زیر چرخا سر خورد پرت شدن عقب. جالب اینکه هر کی میومد رد بشه یه نظر کارشناسی هم می داد و می رفت و این دو تام پشت سرش خواهر و مادر کارشناس محترم رو مورد لطف و محبت قرار می دادن.خلاصه پس از خالی کردن مقداری از باد چرخ با زور بازوی قریب به 5-6 مرد ریز و درشت و با دست فرمون شاخِ بنده ماشین بعد از دو ساعت از مهلکه دراومد.
باید بودین و قیافه این دوتا رو میدیدین . مستی که از سرشون پریده بود هیچ. کارد میزدی خونشون درنمیومد. صدای ضبط قطع شد. از اون طرفم آقا پیمان شروع کرد به( گلاب به روتون) بالا آوردن. که دیگه مطمئن شدم هیچی نیاشامیده بود!  جالب اینکه تو این شلوغ پلوغی و ماشین هل دادن و داد و بیداد میلاد بندو به آب داده بود و زرت و زرت پیمان رو با اسم پوریا صدا می کرد که فهمیدم اسم واقعیشه . خیلی مسخرست. شاید حال کرده اسم به ظاهر هنریشو به من بگه. گفتم : میلاد بالاخره پیمان یا پوریا ؟ گفت بابا من یه دوست صمیمی دیگه دارم اسمش پوریاست همش قاطی میکنم. تو دلم گفتم آره ارواح خیکِت .
خلاصه اون شب همینطوری به اتمام رسید و منم رفتم خونه.
چه بیرون خوبی بود :))
شب برای اطمینان بیشتر وقتی مطمئن بودم خودش خونه نیست زنگ زدم خونشون باباش برداشت.
 گفتم : آقا پوریا هستن؟
گفت : نه پوریا! امشب نمی یاد خونه. 
تنها نتیجش این بود که اسم واقعی  به اصطلاح bf مونو بفهمیم.هرچند هیچ دوست ندارم اونو bf خودم بخونم.


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 18:33  توسط بارش | 
جلد 2 هری پاتر 7 رو امروز تموم کردم . خیلی دلم گرفت .شوخی که نبود 5-6 ساله دنبالش می کنم. این خانم رولینگ هم ما رو معتاد کرد . خلاصه اینکه دلم برای هری و دوستاش خیلی تنگ می شه.
4 انگشتی رو نرفتم و به جاش رفتم کنسرت آریان تالار وزارت کشور . ای بد نبود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 18:27  توسط بارش | 
اول دی سال 86- ضلع جنوبی میدون توحید

وایستاده بودم منتظر تاکسی . می خواستم برم جمهوری . شالمو پیچیده یودم دور صورتم . سوز بدی میومد. از پشت سرم صدای دختری اومد.
...: خانوم ببخشید خیابون نواب از اینجا میرن ؟
برگشتم. چهره ای  آشنا متعلق به سالهای خیلی دور. دوتایی لحظه ای تو چشمای هم خیره شدیم و هر دو لبخند زدیم .
اِ سلام
سلام خوبی؟
 و دست همدیگرو فشردیم.هر دو در تلاش برای یادآوری اسم دیگری . و پس از کلی احوالپرسی . طبق معمول خودم پیشدستی کردم .
ببین... شرمنده من اسمت یادم رفته ؟
ستاره
اسم تو چی بود؟ (اونم با خنده و خجالت بمن نگاه کرد.)
بهار
...
خلاصه من امروز دوست 10 سال پیشمو دیدم و فهمیدم آدم موفقی شده . مثل خودم :)
آدم دوست قدیمیشو میبینه و اسمشو بیاد نمیاره.
میاد تو مترو و خانومی رو میبینه که تو اون شلوغ پلوغی اول صبح که تو واگن جای سوزن انداختن نیست یک کتاب روانشناسی می خونه وقتی دقت میکنه مبینه که کتاب با صفحه آگهی ترحیم روزنامه جلد شده. بابا !آخه این همه صفحه رنگارنگ تبلیغ گوشی موبایل و ایرانسل و ماکروویو و دکراسیون خانگی بود. چرا صفحه آگهی ترحیم ؟ شاید هم تفکری پشت قضیه اس! همون آدم عصر که از سر کار برمیگرده پراید هاچ بک مشکی رو میبینه که با برچسب درشت زرد پشتش نوشته wanted و داره مسافر کشی میکنه. این آدم همین امروز فهمید که مستخدم شرکتی که توش کار می کنه نویسنده ثابت ستون طالع بینی یک هفته نامست !!!
آدم قصه من یک مهندس فارغ التحصیل از دانشگاه شهید بهشتیه که هراز گاهی با ماشینش میره ایران زمین یا جردن یا فرشته یا ولیعصر یا ... دور دور. آخه اونجا پُر مهندسه از دانشگاه تهران و شهید بهشتی و علم و صنعت و... بگیر تا آزاد رودهن و شاهرود و تربت حیدریه و... .این آدم میاد وب لاگ مینویسه و از دوست پسراش می گه. از تجربیاتش ، از بی فکریاش و از اینکه دیگه از این غلطا نمی کنه. 
داریم به کجا میریم ؟؟؟
گوگوش داره گجلر رو می خونه و اشک تو چشمام حلقه زده .
   

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 21:35  توسط بارش | 
بهترم .

دیشب با پرناز و دوست پسرش که خیلی گُله رفتیم بیرون یه کافی شاپ دنج تو جردن کلی خوب بود نشستیم و خوردیم و خندیدیم و رسوندنم خونه.

بی ماشینی خیلی سخته. وقتی رسیدم خونه بابا گفت : زود اومدی !!!

گفتم : آخه فردا شبم می خوام برم سینما :دی فردا ماشینمو می برم .

می رم ۴ انگشتی .برای شب یلدا هم برنامه ای نداریم.  دیگه فامیلم بی خیال هم دیگه شدن. براتون در مورد فیلم می نویسم.

تولد پرناز ۵ دی . احتمالاً بریم همون کافی شاپ.

از پانیذ خبر ندارم . این چند وقته هر برنامه ای شده نیومده . نمی دونم سر اون قضیه* چی کار کرد. به هر حال تصمیم دارم اگه تولد اومد به روی خودم نیارم. آخه اصلاً به من چه؟  خودش باید بفهمه من تقصیری تو اون قضیه نداشتم.

  باید یاد بگیرم خیلی راحت از کنار مسائل بی ارزش عبور کنم. انقدر کلید نکنم روشون . انقدر فکر نکنم در موردشون .

*: قضیه این بود که سر جریان به هم خوردن دوستیم با فرزاد یه گندی هم بالا اومد پانیذ دوست صمیمی پرناز که از قضا دوست دوران دبیرستان من هم بود و تو مهمونی پرناز دیدمش و کلی باهم صمیمی تر شدیم  . دوست صمیمی زن داداش فرزاد از آب دراومد. شانس منو حال کن . اینو آخر دوستیمون فهمیدم. بعداً معلوم شد که فرزاد رفته پشت سر پانیذ کلی حرف زده مثلاً اینکه پانیذ هر دو روز یکبار با دوست پسرش می ره مسافرت . خوب این حرفا رو از کجا آورده ؟ همه می گن حتماً از من شنیده دیگه . خلاصه پانیذ زنگ زد کلی گله کرد . منم گفتم تو خودت برو فکر کن ببین من این حرفارو زدم ؟ اصلاً مگه تو این کارو کردی که من برم بگم ؟ مگه من حرف دیگه ای نداشتم که بشینم در مورد تو و د پ تو حرف بزنم ؟ گذشته از همه اینا من اصلا خبر نداشتم فرزاد تو رو میشناسه . دیگم به پانیذ زنگ نزدم چون پرناز گفت اگه زیادم تحویلش بگیری فکر می کنه حق با اونه. راست میگه. پرناز خیلی میفهمه. جوجوی کوچولوی من :)

 خلاصه کلی ریده شد به اعصابم . حالا دیگه بیشتر از فرزاد بدم اومد پسر اینقدر خاله زنک ؟؟؟ 

پ.ن.۱ : کاش پانیذ سر یه چیز باارزش تر از من ناراحت میشد. :دی

پ.ن.۲ : الان عمه کوچیکه زنگ زد دعوت کرد واسه یلدا . نه بابا مثل اینکه زیادم بی خیال نشدن.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 10:58  توسط بارش | 
این پست رو برای اون خواننده فعلیم که نظر داده و ازش ممنونم مینویسم
چی شد که  من و پسر مردادی نتونستیم کنار بیایم ؟
اول از همه بگم که این مسئله به مرداد و خرداد ربطی نداره البته من خیلی به طالع بینی اعتقاد دارم اما ذات خود آدم هم مهمه
همه چیز از اول بد شروع شد اگه دقت کنی اون موقع هم که اولاش بود نوشتم که می دونم آخر و عاقبت خوبی نداره
من دوران بدی رو پشت سر گذاشته بودم دو سال تنهایی زندگی دور از خانواده دور از تهران کار خیلی سنگین تو یک شهرستان کوچیک تفریح نداشتم 6-7 ماهم میشد که با دوست پسر قبلیم بهم زده بودم کسی که 5 سال روز و شب باهم بودیم البته به خاطر یکسری مسائلی که بین دو خانواده به وجود اومده بود و به خاطر خودمون دیگه باید تمومش می کردیم حالا بگذریم ... شرایط روحیم خیلی خوب نبود آمادگی وابسته شدن داشتم می خواستم با یکی باشم که آرامش داشته باشم تا اینکه با اون آشنا شدم من اعتراف می کنم که خیلی زود و الکی بهش اطمینان کردم و وابسته شدم  اونم که دید اینطوریه با اینکه از همه نظر (ظاهر- سواد- وضع مالی - خانواده -اعتبار و شخصیت اجتماعی و ...)ازش سر بودم دست پیشو گرفت البته اول برگ برنده دست من بود خیلی مغرور بودم کم زنگ میزدم بهم میگفت تو خیلی غُد و پررویی اما من عاشقانه دوستش داشتم تو یک حرکت بچگانه برگ برنده رو دادم دستش . به طور ناگهانی کیش و مات شدم. اصلاً انگار خر شده بودم لال شده بودم مَنی که همیشه تو جواب دادن و شستن و کنار گذاشتن پسرا کم نمیاوردم جاهایی که باید می زدم تو دهن این ساکت می شدم و فقط قهر می کردم اونم فوری زنگ می زد و معذرت می خواست که آشتی کنیم .یکبار باهاش رفتم مهمونی اون شب شناختمش ولی به جای اینکه عبرت بگیرم و اون قضیه رو توجیه خوبی برای بهم زدن رابطه بدونم بیشتر بهش وابسته شدم بازم می گم هر بلایی سرم اومد مقصر خودم بودم یه حرف خوبی هست که میگه : "هر چقدر خودت برای خودت شخصیت و احترام قائل باشی دیگران هم همونقدر به شخصیتت احترام می گذارند " درد من درد اتمام اون رابطه نیست تمام ناراحتی و اعصاب خوردیم برای خورد شدن غرور و شخصیتم اونم جلوی یک آدم چیپ و بی ارزش بود .من نخواستم و نتونستم از تجربیات قبلی خودم و اطرافیانم درس بگیرم ، سرنوشت هم این قضیه رو گذاشت تو کاسم و حقم بود. من که یکبار بهم زده بودم  نباید بار دوم زنگ می زدم و دوباره آشتی می کردیم . خلاصه اینکه اون کلید کرده بود که برای فابریک شدن و ادامه دوستی باید س ک س داشته باشیم نه یک بار که هر بار چه موقع صحبت تلفنی چه هنگام ملاقاتهای حضوری به این قضیه اشاره می کرد من هم از این رک بودنش تو این قضیه به ستوه اومدم منی که دنبال یک رابطه دوستانه و احساسی بودم آدم غلطی رو انتخاب کردم .من برای استحکام دوستیمون از هیچ تلاشی دریغ نکردم کارایی کردم که واسه هیچ کس نکرده بودم . آخر سر با این جمله جواب همه صداقت و اعتماد و علاقه منو داد :" دور و بر من عاشق ِ ... بده زیاده ، پس اِنقد واسه من ناز نکن !" :(

میدونی باید چی بهش میگفتم ؟ باید می گفتم :" اگه دور و بر من هم آدم حسابی زیاد نبود میشدم یکی از همون دور و بریهایِ تو !" اما نتونستم اینو بگم به خاطر اینکه بغض تو گلوم مونده بود فقط گفتم من مثل دوروبریات نیستم . خداحافظ . و بعد بغضم ترکید انگار یه چیزی محکم باهام برخورد کرد انگار مستی از سرم پرید انگار تازه دوزاریم افتاد که این آدم به درد نمیخوره اما خیلی خیلی خیلی دیر !

پ. ن. ۱: الان با یکی دیگه هستم از قضا اونم متولد مرداده :) ولی اونجوری نیست واسه همینم میگم این اخلاقاش و بهم خوردن رابطه ربطی به مردادی بودنش نداره

پ. ن. ۲ : انگار بخت من با متولدین تابستون گره خورده :) 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 21:45  توسط بارش | 
حالم بده خیلی خیلی بد ...بازم هورمونام قاطی کرده .می خوام براتون بگم تو این مدت چی شده

 اول از همه دوست پسرم اونی که تو پست قبلی عاشقش شده بودم یه عوضی به تمام معنا از آب در اومد  که البته در نشان دادن این خصلتش به طور تمام و کمال و بی عیب و نقص و خالص  ترین حالت ممکنش منم کم  مقصر نبودم الان وقتش نیست که بگم چی شد و و چرا اینو میگم ولی حتما به زودی شرح کامل ما وقع رو میگم براتون..
هوا افتضاحه مه غلیظ که من با این غلظت کم دیده بودم !
از جمعه ها متنفرم همیشه همین طور بودم از اول صبحش که چشم باز میکنی انگار دلت گرفته حالا فکر کن تو این هوای گرفته پاییزی شکست عشقی هم خورده باشی شب قبلشم فیلم توفیق اجباری رو به صورت اجباری با کسی که میل نداشته باشی دیده باشی ... بازم بگم ؟
قضیه از این قرار بود که تصمیم گرفته بودم با یکی از دوستای خیلی قدیمیم( همون متولد شهریوریه )یادتونه؟ به همراه دوستش بریم اون فیلمو ببینیم اما از اونجایی که از یک روز قبلش خبری از آقا نشد منم گفتم کون لقش خودم با دوستم میرم . زنگ زدم به سارا
الو سلام سارا
سلام عزیزم خوبی ؟
مرسی امشب میای بریم سینما؟
ا مگه یادت رفته قراره امشب با پویان بریم مهمونی ؟
اوف یادم رفته بود
تو نمیای مهمونی؟
نه بابا با کی بیام؟
بیا بالاخره یکی اونجا پیدا میشه ؟
نه حالشو ندارم قربونت خوش بگذره
مرسی به توام همینطور
فعلاخدافظ
بعد از اینکه به 2-3 نفر دیگم زنگ زدم و هر کدوم یه عذر شرعی غیر شرعی آوردن تصمیم گرفتم خودم تنهایی برم و حالشو ببرم بعدشم برم تنهایی شیطونی :)
داشتم جلوی آینه آرایش میکردم و تو دلم میگفتم چه جیگری شدم که موبایل دومیه (ایرانسله) زنگ خورد وای امید بود .اصلا حوصلشو نداشتم نمی دونم چرا هیچ وقت یاد نگرفتم به یکی بگم نه . خلاصه سریش شد با هم بریم سینما گفت من میام دنبالت. اومد طفلک کلیم ناز منو کشید و من هی بهش ضد حال زدم و بالاخره دیشب منو رسوند خونه    

حالم داره از خودم بهم می خوره . دیگه اون آدم سابق نیستم. قبلنا خیلی صبورتر، قوی تر و مغرورتر بودم

 حالا باشه تا بعداً

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 13:50  توسط بارش | 

عاشق شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به خدا راست میگم. بعد از 6 سال بازم عاشق شدم.بازم همون حسها اومد سراغم فکر می کردم آدم فقط یکبار عاشق میشه ولی نه . اینطوری نیست. باور کنید. واااای چی بگم. بی اشتهایی . حال تهوع. عدم تمرکز فکری . تاپ تاپ قلب . صد بار نگاه کردن به گوشی که زنگ بزنه. خودشه یا نه؟ با هر صدای نویزی رو گوشی قلبت میاد تو دهنت. هی  میگی بزن دیگه . کاش خودش باشه. این آخریها دیگه تحملم کم شده یه زنگ خاص واسش گذاشتم که تا برسم به گوشی صد دفعه نمیرم و زنده نشم. ولی امان از وقتی که صدای انریکه ایگلسیاز بلند می شه I Can Be Your Hero Baby……  . وای خودشه . عشقم زنگ زده . دی . تا برسم به گوشی ده بار رفتم تو در و دیوار .

میدونی جالب ترین قسمتش چیه؟؟؟ نمی دونی که . پس بذار بگم بهت. اینه که دیگه بزرگ شدی دیگه توی این عاشقیّت کفه عقل و احساس همش به نفع احساس پایین نمی یاد. این ترازوی لامصب مثل الاکلنگ هی بالا و پایین می ره .  

هی عقل از اون دور دورا فریاد می زنه . نعره می کشه. می گه بابا پس اون تجربه تلخ چی میشه . اگه قرار باشه اون عشقی که نه تنها دل و جونت رو که تا عمق وجود و مافیها خالدونتو سوزوند و آخرش هم میون هق هق گریه های شبونت همش می گفتی اشکال نداره در عوض واسم تجربه شد! حالا به هیچ دردی نخوره. پس واویلااااا. بدبخت شدی رفت پی کارش.

خودم میدونم آخرش به گه خوری می افتم چون می دونم اینی که عاشقش شدم هیچ تناسبی باهام نداره و اصلا آدمی نیست که بشه روش حساب کرد. از اولشم معلومه که این قصه پایان خوشی نداره .ولی چیکار کنم ؟ بسوزه پدر عاشقی که پدر سگ خیلی حس خوبی به آدم میده.

این روزا پدر هرچی سایت طالع بینی هندی و چینی و مصری و افغانی و ... رو در آوردم . فکر کنم بیشرین آمار سرچ های اخیر این سایت ها مربوط بشه به " مرد متولد مرداد" همونطور که شش سال پیش "مرد متولد شهریور" (هِه) بود.

خلاصه بشینین ببینین عاقبتِ این دختر خر اردیبهشتی با عشق مردادیش چی میشه؟؟؟

.          پ .ن 1 : دیشب نتونستم تحمل کنم بالاخره وقتی دیدم قلبم ان قریبه که بیاد تو دهنم پا رو غرورم گذاشتم و بهش گفتم . آره دیگه گفتم . چرا چپ چپ نگا میکنی . آره همونی که همیشه می گفت به پسر نباید بگی دوسش داری مبادا پر رو بشه ،دیشب حسسسسابی سوتی داد. بعدش انگار سبک شدم یه چیزی تو دلم خالی شد و هوس کردم یه دل سیر گریه کنم. نمی دونم چرا !؟؟

.          پ.ن 2 :می دونم کم کم داره عُقتون می گیره. پس تمومش می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 22:38  توسط بارش | 
هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه ، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده و نگريستن به راهی که پيش روست . گاهی براي رسيدن بايد نرفت
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 18:53  توسط بارش |